من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب تاقچه از یاد من و تو برود
نمی دانم که چرا گویند
اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد به خیابان برود
نوشته شده توسط javad در سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ساعت 10:09:07 AM |